سه شنبه 3 آذر 1394 10:03 ب.ظ نظرات ()
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/585/1754544/residentevil000.jpg

Resident Evil محصول شرکت کپکام Capcom پرطرفدارترین بازی ترسناک در جهان می باشد که به خاطر محبوبیت و موفقیت های بازی تمبر پستی آن دوبار در ژاپن چاپ شد و کتاب ها و انیمیشن ها و فیلم های زیادی درباره آن ساخته شد. رزیدنت اویل علاوه بر پرطرفدار بودن از نظر کیفی هم همیشه در صدر جدول بازی های رایانه ای بوده است و در هر سالی که یک رزیدنت اویل توسط شرکت کپکام ساخته می شد جایزه ی بهترین داستان سال ،بهترین صداگذاری سال، بالاترین گرافیک سال، بهترین موسیقی سال، زیباترین و تاثیرگذارترین طراحی سال و مهم تر از همه جایزه ی بهترین بازی سال را از آن خود می کرد. خالق این اثر شینجی میکامی بود. او ژانر بازی های ترسناک را تغییر و تحول اساسی داد و چندین سبک ماجرایی، اکشن، رازآلود و فکری را باهم تلفیق کرد و گیمرهای زیادی در سراسر جهان به سمت این بازی کشیده شدند. استقبال مردم از این بازی به حدی بود که از سال 1996 تا سال 2009 یعنی در عرض 13 سال 20 نسخه ی مختلف از آن ساخته و وارد بازار شد و هنوز هم شماره های جدید این بازی برای کنسول های نسل جدید و حتی PC منتشر میشود با اینکه از شماره سوم به بعد دیگر شینجی میکامی نویسنده و کارگردان بازی نبود و بازی دچار افت اساسی شد اما هنوز به خاطر پتانسیل بالای سناریو و شخصیت های دوست داشتنی رزیدنت اویل طرفداران خود را دارد.

به ادامه مطلب مراجعه کنید


ما در این مقاله قصد داریم داستان بی نظیر این بازی را بررسی کنیم. زمانی که هنوز سریال مردگان متحرک و نظایر آن ساخته نشده بودند و هیچ کجا حرف از زامبی نبود، شینجی میکامی با یک داستان عالی زامبی ها را وارد زندگی مردم کرد. در داستان رزیدنت اویل هیجان، ترس، تردید، شجاعت، رقابت، حسادت، دشمنی، سیاست، قدرت طلبی، سواستفاده از علم و موارد بسیار دیگری وجود دارند و عناصر تشکیل دهنده شمارگان این بازی هستند.  بسیاری از کارشناسان رزیدنت اویل را یک علم جدید دانسته و بازیسازان را موظف به فراگیری این علم میدانند.

ماجرا از جایی شروع می شود که یک دانشجوی باهوش و با استعداد به نام اسپنسر که خانواده ثروتمندی هم دارد و از اشراف زادگان اروپایی محسوب می شود با دوست صمیمی اش آشفورد تحقیقات خود را در مورد دستکاری در ژنتیک آغاز میکند. اسپنسر کتابی در شبیه منشاء تکامل پیدا میکند و با کمک یکی دیگر از دانشجویان ممتاز کلاسشان به نام مارکوس یک گروه سه نفره تشکیل میدهند و آزمایشاتشان را شروع میکند. خیلی زود متوجه میشوند که احتیاج به یک مکان وسیع و خلوت و آزمایشگاه پیشرفته دارند. اسپنسر به یکی از معماران برجسته شهر میگوید در حومه شهر راکن که بعدا به معروف ترین و پر رویدادترین لوکیشن بازی های رزیدنت اویل تبدیل می شود، یک امارت بزرگ بسازد و در آن تعدادی تله های مخفی قرار بدهد. آنها یک آزمایشگاه مجهز در آنجا میسازند و به آنجا نقل مکان میکنند. این سه نفر پس از تحقیقات و آزمایشات بسیار ، یک کتاب قدیمی و نایاب را بدست می اورند که در آن از یک گیاه عجیب به نام نردبان آسمان نام برده شده است و آنها برای دستیابی به آن گیاه به افریقا سفر میکنند. آنها سرانجام گیاه را پیدا میکنند و اپنسر یک آزمایشگاه مجهز در افریقا درست میکند و همانجا روی گیاه تحقیقات خود را شروع میکنند. تحقیقات و آزمایشات آنها سرانجام به تولید یک ویروس جدید که آنرا ویروس پیشتاز نام نهادند منجر شد. این ویروس قابلیتی داشت که می توانست پس از مرگ انسان هم به زندگی اش ادامه دهد.

آشفورد واقعا قصد داشت که این ویروس را برای درمان بیماری ها به کار گیرد. اما اسپنسر و مارکوس درصدد بودند که از آن برای ساخت سلاح های بیولوژیکی استفاده کنند! آشفورد شخصی بود که آخرین مرحله از تحقیقات کشف ویروس را انجام می دهد. اما کمی بعد و در سال 1968 در هنگام انجام آزمایشاتش کشته می شود. با مرگ آشفورد دست اسپنسر و مارکوس برای رسیدن به اهداف شوم خود بازتر می شود. سپس آن دو به همراه نمونه‌هایی از ویروس پروجنیتور به آمریکا باز می گردند و بایلی هم در آفریقا می ماند تا مقدمات ساخت مقر یک شرکت بزرگ که در تفکرات اسپنسر بود را انجام دهد.پس از پایان کار ساخت عمارت و آزمایشگاه زیرزمینی آن، اسپنسر نقشه ی شومی می کشد و همسر و فرزند سازنده امارتش را به عنوان طعمه مورد آزمایش قرار میدهد! و وقتی سازنده این امارت متوجه نقشه اسپنسر میشود برای نجات همسر و فرزندش به امارت میرود اما به ویروس آلوده شده و سرانجام توسط تله هایی که خودش ساخته بود میمیرد. همسرش نیز توسط افراد اسپنسر به قتل می رسد و فقط لیزا دختر کوچکشان به خاطر مقاومت بالای بدنش به ویروس های مختلف زنده می ماند و به مدت 30 سال موش آزمایشگاهی اسپنسر و افرادش می شود و در این مدت هزاران نوع ویروس مختلف بر روی بدن او آزمایش می شود.

اسپنسر با کمک مارکوس شرکتی به ظاهر دارویی نام آمبرلا را تاسیس می کند.ولی این فقط  ظاهر قضیه بود و در واقع آنها می خواستند که در قالب یک شرکت مجاز به آزمایشات غیر قانونی بپردازند.خیلی زود شرکت آمبرلا رونق گرفته و موفق می شود که اعتماد مردم را جلب کند. اسپنسر که اکنون رئیس کل شرکت آمبرلا بود، ریاست این شعبه را به مارکوس واگذار می کند و خودش برای رسیدن به هدف اصلی اش یعنی به وجود آوردن نژاد جدیدی از انسان ها نقشه ی پلید و بی رحمانه ی دیگری می کشد. نقشه ای که پروژه ی بچه های وسکر (Wesker Children) نام می گیرد. او صدها کودک که والدینشان هوش بالای متوسط داشتند را از سراسر دنیا دزدیده و روی همه ی آنها نام خانوادگی وسکر را می گذارد.این بچه های بی گناه  زیر نظر شرکت آمبرلا و در محیطی کاملا کنترل شده رشد کرده و بزرگ می شوند. در حالی که همگی از زیر نظر بودن خودشان بی خبر بودند. سپس با بودجه ی شرکت آمبرلا به تحصیل می پردازند تا بدین وسیله آمبرلا بعدها از آنها به عنوان محقق در آزمایشاتش استفاده کند. در واقع هدف اسپنسر از تاسیس آمبرلا و به راه انداختن پروژه ی بچه های وسکر، به وجود آوردن نژاد جدیدی از انسان ها بود تا با این کار بتواند دنیا را تصاحب کند! سرانجام اسپنسر ویروس پیشتاز را به تمام این بچه ها تزریق می کند.ولی تمام آنها بر اثر ویروس کشته می شوند و از بین این  بچه ها فقط  2 کودک زنده می مانند:آلبرت وسکر و الکس وسکر. این دو پیش از این نیز نسبت به سایر بچه ها استعداد بیشتری را از خودشان بروز می دادند و اسپنسر تمام چیزهایی که از یک کودک انتظار داشت را در آلبرت و الکس می دید. اسپنسر، الکس که هوش بیشتری نسبت به آلبرت داشت، را مدیر پروژه های علمی خودش قرار می دهد.ولی پس از مدتی الکس به اسپنسر خیانت کرده و از آمبرلا فرار می کند و دیگر هیچ خبری از او نمی شود.اما اسپنسر تمام چیزهایی را که از یک کودک انتظار داشت را در آلبرت می دید. بنابراین در سال 1977 یعنی زمانی که آلبرت وسکر 17 ساله بود اسپنسر او را برای تعلیم به شعبه ی کارآموزی آمبرلا می فرستد تا زیر نظر دکتر مارکوس آموزش های لازم را ببیند. وسکر در در شعبه ی کارآموزی آمبرلا با یکی دیگر از کارآموزان و شاگردان مارکوس به نام ویلیام بیرکن که 15 ساله بود دوست شد.وسکر و بیرکن خیلی زود ترقی کردند و پس از مدت کوتاهی تبدیل به بهترین و مورد اعتماد ترین شاگردان مارکوس شدند.به طوری که پس از تعطیل شدن شعبه ی کارآموزی آمبرلا در تاریخ 29 جولای سال 1978 وسکر و بیرکن به عمارت اسپنسر منتقل شدند و شخصا ریاست آزمایشگاه زیر زمینی آن را بر عهده گرفتند.

تا اینکه بالاخره در تاریخ 19 سپتامبر 1978 اتفاق بسیار مهمی رخ می دهد. در این تاریخ دکتر مارکوس موفق می شود که با استفاده از ترکیب ویروس پیشتاز با DNA زالو یک ویروس بسیار قدرتمندتر و مهمتر بسازد. او نام این ویروس را ویروس  T(مخفف کلمه ی تایرنت به معنای ستمگر) می گذارد.این ویروس قابلیتی داشت که می توانست با استفاده از یک شوک الکتریکی ضعیف مغز و عضلات انسان مرده را دوباره به کار انداخته و او را دوباره زنده کند! ولی عقل و حافظه ی شخص مرده پس از زنده شدن بازگردانده نمیشد. بنابراین این انسان تازه متولد شده که آن را با عنوان زامبی می شناسیم فقط برحسب غریزه و برای رفع نیازش به غذا بایستی به سایر انسان ها حمله می کرد و بدتر از آن اینکه اگر فردی توسط  یک زامبی گاز گرفته می شد ویروس T فورا به بدنش سرایت کرده و در ظرف مدت کوتاهی او هم تبدیل به یک زامبی می شد.(ویروس T مهم ترین ویروس در مجموعه ی رزیدنت اویل است.چون بیشتر وقایع داستان به وسیله ی این ویروس شکل می گیرد.) از آن پس شرکت آمبرلا بیشتر وقت خود را صرف کار بر روی ویروس Tو کشف قابلیت های آن می گذاشت و فعالیت های غیر قانونی و زیر زمینی خود را افزایش داد. بعدا ویروس T-veronica ساخته شده که این ویروس طوری بود که حافظه و تا حد زیادی عقل شخص پس از زنده شدن برمیگشت و حتی ممکن بود توانایی های مافوق بشری پیدا کند اما خوی ستمگری و پلیدی در او پدیدار می شد.

وسکر و بیرکن در حدود 13 سال و در 3 مرحله ویروس T را مورد مطالعه و آزمایش قرار دادند.تا اینکه دکتر مارکوس با دستکاری ژنتیکی جانوران مختلف و ترکیب ویروس T با DNA آنها در آزمایشگاه های آمبرلا،دست به ساخت موجودات عجیب الخلقه و نسبتا جان سختی می زند.به این موجودات آزمایشگاهی و وحشتناک که انواع زیادی هم داشتند در اصطلاح B.O.W می گویند. که مخفف عبارت Bio Organic Weapon به معنای اسلحه ی زنده است. کمی بعد آمبرلا به فکر می افتد تا با استفاده از ویروس T موجودات هوشمند و البته بسیار قدرتمندی بسازد که بتوانند از دستوراتی که وارد مغزشان می شود پیروی کنند.حاصل این کار شد هیولاهای انسان نمای تنومندی به نام تایرنت (به معنای ستمگر) که گرچه به علت صرف هزینه و زمان زیاد تعدادشان انگشت شمار بود،ولی نسبت به سایر B.O.W ها قدرت و جان سختی فوق العاده بیشتری داشتند و مهم تر از همه اینکه بسیار باهوش تر بودند و قادر بودند که با استفاده از هوش مصنوعی بالایشان از دستوراتی که به آنها داده می شد پیروی کنند.نخستین تایرنتی که توسط شرکت آمبرلا طراحی و ساخته شد،پروتو تایرنت یا تایرنت 001 نام گرفت. ولی پروژه ی تولید این تایرنت چندان موفقیت آمیز نبود و پروتو تایرنت دارای شرایط نامتعادل جسمی و مغزی بود.برای همین هم این تایرنت را به زیرزمینی منتقل کردند تا در فرصتی مناسب آن را نابود کنند.در واقع پروتو تایرنت مقدمه ای برای ساخت تایرنت های بعدی بود و فرصت خوبی را ایجاد کرد تا محققان آمبرلا بتوانند با استفاده از تجربیات قبلی و در نظر گرفتن اشکالات و کمبودهای گذشته دست به تولید تایرنت های کامل تر و باهوش تری بزنند.به طور کلی هدف آمبرلا از تولید این B.O.W ها و تایرنت ها ایجاد ارتشی خشن و بی رحم بود که در برابر عوامل مخرب فیزیکی از جمله گلوله مقاوم باشند. تا اینکه در سال 1980 ساختمان موزه ی هنر شهر به محل فعالیت نیروهای پلیس تبدیل شد و به R.P.D تغییر نام پیدا کرد. R.P.D مخفف عبارت Raccon Police Deparment به معنای اداره ی پلیس راکن سیتی می باشد.

خبر موجودات پلید ژنتیکی و خرابکاری های اسپنسر به مردم شهر می رسد و پلیس RPD که بهترین های نیروی پلیس هستند به منظور مقابله با این جانواران وحشی و اسلحه های بیولوژیکی انتخاب می شوند. شما در نقش این مامورین در همه شماره های بازی قرار میگیرید.

داخل امارت لیزا تبدیل به یک تهدید جدی برای آمبرلا شده بود و خشونت و بی رحمی او بسیار زیاد شده بود و بر اثر تزریق نمونه های مختلف از ویروس T عقلش را از دست داده بود. در سال 1995 ماموران آمبرلا به خیال خودشان لیزا را کشتند.محققان آمبرلا هم به مدت 3 شبانه روز علائم حیاتی او را زیر نظر داشتند و مرگ او را تایید کردند.ولی پس از گذشت 3 شبانه روز لیزا دوباره بر مرگ غالب شده و از آنجا فرار کرد.از آن زمان به بعد لیزا ناپدید شده و دیگر در عمارت دیده نشد!

افرادی که در اداره پلیس RPD مشغول بودند فرمانده شان آلبرت وسکر بود! بله اینجا نقطه اوج داستان است و برای مخاطب معلوم میشود که هدف از تشکیل این اداره پلیس حفظ جان مردم نبوده است بلکه کمپانی آمبرلا قصد داشته است با به کار گیری بهترین نیروهای پلیس و روبروکردن آنها با موجودات عجیب و غریب ساخته شده با ویروس تی در حقیقت قابلیت های این موجودات و قدرتشان را در یک نبرد واقعی و طبیعی بسنجد و کمپانی را برای جنگ با کشورهای دیگر و تصاحب دنیا آماده کند!

گرچه این عمل وسکر در ظاهر به نفع آمبرلا بود،ولی وسکر نمی دانست که همین اقدام به ظاهر مفیدش بعدها به ضرر او تمام خواهد شد. چراکه این پلیس ها همان ستاره های داستان رزیدنت اویل هستند که سرانجام آمبرلا را نابود میکنند.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/585/1754544/97797979.jpg
این داستان کلی رزیدنت اویل بود و شماره های مختلف این بازی هرکدام داستانی متفاوت اما مربوط به داستان اصلی دارند. مکان های مختلف این بازی تشکیل شده است از بیمارستان های پر از زامبی، شهر های خالی از مردم، و خیابان هایی بهم ریخته پر از  ماشین های چپ شده و در همه جای این مکان ها شما یادداشت ها و خاطرات مردم قبل از اینکه به ویروس تی الوده بشوند یا به دست زامبی ها کشته بشوند را پیدا میکنید. این بازی در زمان خود بسیار تاثیر گذار و مبهم بود ، صحنه باز شدن درها، تمام شدن تیراسلحه و محاصره شدن توسط زامبی ها، حل معماهای عجیب و غریب، موسیقی های ترسناک و تاثیرگذار، فرار از دست تایرنت ها و یافتن اتاق امن! اینها چیزی نیست که طرفداران رزیدنت اویل بتوانند فراموش کنند. من وقتی اولین بار بازی را انجام دادم پس از چند دقیقه بازی، فورا پلی استیشنم را خاموش کردم و از ترس CD را مفقود کردم! و یک سال بعد به تشویق دوستم دوباره نسخه دیگری از رزیدنت اویل را بازی کردم.

با گذشت این همه سال هنوز هم سناریویی به جذابی و پرمحتوایی رزیدنت اویل ندیده ام.